غنچه از خواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت : سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت …

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد …

لیک آن خار در آن دست خزید

و گل از مرگ رهید …

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت : سلام

 

/ 0 نظر / 20 بازدید